بدون عنوان
سلام عزیزم.هفته ی قبل رفتیم خونه ی عموت (بابای کوثر)بیشتر واسه دل خودم چون حسابی مشتاق یسنا کوچولوام دختر بچه های کوچیک و که میبینم آروم میشم..اما کوثر غروب که میشه کلا گریه میکنه اوه اوه اگه یسنا جونم اینجوری باشه واویلا...شوخی کردم ایشالله سالم باشه من قربون گریه کردناشم میرم مگه نه یاسینم دقیقا سه ماه دیگه آبجی کوچولوت تو بغلمونه و اگه خدا بخواد میریم خونه ی خودمون .درخواست انتقالی دادیم که موافقت ها گرفته شده و ایشالله گوش شیطون کر میریم سر زندگی وشهر خودمون...وای خدایا یعنی کلا خستم برم از این شهر تمام خستگیم پر میکشه ایشالله..امیدوارم زندگی کنار خانواده برامون سخت نباشه چون خیلی وقته اینجا تنهام امیدوارم به شلوغی اونجا زود عاد...
نویسنده :
مامان محمدیاسین و یسنا گلی
13:44




