یک جمعه ی سرد زمستانی
سلام عزیزدلم امروز روز عید و روز جشن وشادی بود.وهمینطور سالی که منو بابایی نامزدی کردیم این شب عزیز بود.امروز کلی بازی کردی و تا خواستم بخوابونمت زود خوابیدی.جالب اینجاست امروز صبح حواسم نبود جمعه است و موبایلو تنظیم کردم تا برای رفتن سر کار بیدار شم وای خدا اولین بار بود همچین اتفاقی افتاد بعدش شما بیدار شدی و دیگه نخوابیدی خلاصه منم خیلی خوابم میومد اما اینقدر شیطنت کردی که دیگه نخوابیدنو ترجیح دادم.بعد خوردن صبحانه و نظافت خونه بابایی باهات تکالیفتو کار کرد.قربونت برم تا امروز کلی نشانه یاد گرفتی(آ ب ت س ش ر ز ژ خ ی ل ف )و خیلی کلمه ..فدات شم هر موقع می خوام باهات کار کنم شیطونیات گل میکنه و میگی اگه می خوای جواب بدم باید ف...
نویسنده :
مامان محمدیاسین و یسنا گلی
23:49



