محمد یاسینمحمد یاسین، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
یسنا کوچولوی مامانیسنا کوچولوی مامان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

محمد یاسین و یسنا جون زیباترین هدیه های خداوند

هفته ی 29 بارداری

سلام عزیز دلم.الان که دارم این پستو مینویسم شما داری با کاغذ کاردستی درست میکنی و همش هم یا ابزار جنگی ان یا کامیون.مدادمم به من نشون میدی و کیف میکنی.تو هفته ی 29 بارداری هستم تقریبا شمارش معکوس البته هفتگی شروع شده همش تقویمو نگاه میکنمو بیقرارم.اشتهام کلا ازبین رفته وعده های غذاییم کم شدن وحس انجام هیج کاریو ندارم.لگن و پام خیلی درد میکنه وهنوز سر گیجه هام اذیتم می کنه.هفته قبل بلاخره تونستم گوشت قرمز بخورم و بابایی کلی خوشحال شد.یسنا جونم تکوناش خیلی شیک و پیکه وکلی باهاش کیف میکنیم.اما امان از وقتی که بخواد اذیت کنه دادم و حسابی در میاره.تو اینترنت خوندم که الان چشماشو باز و بسته میکنه و قشنگ می خوابه .وقتی می خوابه کاملا معلومه.سکسه ها...
13 تير 1394

کمر بند زرد کاراته کار کوچولوم

فدات بشم محمد امروز خیلی خوشحال بودی چون تو کاراته کمربند زرد گرفتی آفرین البته اگه سال قبل جدی دنبال میکردی الان کمربندت رنگ دیگه ای  داشت ..عیبی نداره ایشالله همیشه موفق باشی گلم..امروز مهمون داشتیم و کلی خسته شدم  برم استراحت فدای گل پسرم   ...
8 تير 1394

بدون عنوان

سلام عزیز دلم این چند روز اتفاق خاصی نیافتاده .شما پسر خوبی شدی و کمتر شیطونی میکنی و بیشتر وقتها کمکم  میکنی آبجی یسنا امروز و دیروز تکون خوردناش بیشتر شده و تقریبا بی خواب شدم.فدای تو ودختر نازنینم. پای راستم خیلی درد داره و وقتی دراز میکشم واقعا جابجایی واسم سخته کمرمم که درداش امونمو بریده..به خاطر سلامتی آبجیت دارو نمی خورم.ایشالله این مدتم به خیرو خوشی بگذره و خدا هدیه شو سالم تو بغلم بزاره دلم می خواد زود اون روزا بیاد..تو ام که بیتاب تر از منی الهی فدات شم.. امروز یاد دوستایی افتادم که خیلی وقته فراموششون کردم ایشالله هرجا هستن سالم وخوش باش الهی آمین ...
6 تير 1394

اتفاق های امروز.........

سلام شاهزده ی من ..فدات بشم که هرروز که میگذره عاشقانه تر و مادرانه تر دوست دارم ..یه هفته اس دندون دومت لق شده و من میترسم درش بیارم امروز که رفتم واسه آزمایش دندون پزشک نبودش و دست از پا دراز تر برگشتم.ساعت 8 رفتیم آزمایشگاه و تا 11 اونجا بودیم.اه یه پودر بهم دادن خوردم که حالمو بد کرد سه بار باید خون میدادم به فاصله یک ساعت .تو هم حسابی خسته شدی ومدام نق میزدی صبحانه هم که نخورده بودیم اما برات یه عالمه خوراکی بردم که شما فقط شکلاتاشو برداشتی ای شیطون بلا..یسنا جونم ماشالله خانوم شده و واسه خودش خود نمایی میکنه گاهی روزا هیچ کرکتی نمیکنه و بعضی وقتها هم میشینی هی بهش میخندی و میگی مامان داره فوتبال بازی میکنه.. چهارشنبه ی گذشته فشارم با...
23 خرداد 1394

بدون عنوان

سلام عزیزم.هفته ی قبل رفتیم خونه ی عموت (بابای کوثر)بیشتر واسه دل خودم چون حسابی مشتاق یسنا کوچولوام دختر بچه های کوچیک و که میبینم آروم میشم..اما کوثر غروب که میشه کلا گریه میکنه اوه اوه اگه یسنا جونم اینجوری باشه واویلا...شوخی کردم ایشالله سالم باشه من قربون گریه کردناشم میرم مگه نه یاسینم دقیقا سه ماه دیگه آبجی کوچولوت تو بغلمونه و اگه خدا بخواد میریم خونه ی خودمون .درخواست انتقالی دادیم که موافقت ها گرفته شده و ایشالله گوش شیطون کر میریم سر زندگی وشهر خودمون...وای خدایا یعنی کلا خستم برم از این شهر تمام خستگیم پر میکشه ایشالله..امیدوارم زندگی کنار خانواده برامون سخت نباشه چون خیلی وقته اینجا تنهام امیدوارم به شلوغی اونجا زود عاد...
18 خرداد 1394